کدهاي جاوا اسکريپت
دانلود كتاب
دانلود موزيك
دانلود کارتون
گوناگون
تجارت الكترونيك
 
 
تبليغات تصويري
مبل هاي عجيب و زيبا را به نرخ توليدي تهيه کنيد
بازي آنلاين و فکري لرد ها
 

 
 
 
 
 

به بهانه انتظار تو

اي كاش روزهاي " غفلت " ما از شبهاي " غيبت " شما طولاني‌تر نبود.

به نام آنکه مهر مهدی را بر دلها نهاد.

اي كاش روزهاي " غفلت " ما از شبهاي " غيبت " شما طولاني‌تر نبود.

وقتی تو بیایی بزرگترین جشن عالم برپا می شود.

با تومي گويم،
ازتومي پرسم ،

چرا هيچ ازحج بازگشته اي, پيغام تو را براي ما نمي آورد ؟
چرا مردم وقتي به هم مي رسند, نمي پرسند: تازگي ها از مولا چه خبر؟
چرا هيچ كس براي آمدنت نذر نمي كند؟
چرا دعاهايمان هم از نام تو خالي شده است؟
چرا بودنت را باور نكرده ايم؟
چرا وقتي به شهر ما مي آيي, آمدنت را حس نمي كنيم؟
چرا نيامدنت را با نبودن يكي مي گيريم؟
چرا چشمهايمان چنان آلوده گناه شد كه شايستگي ديدارت را از كف داديم؟
چرا زبانهايمان چنان با دروغ پيوند خورد كه ديگر نتوانستيم با تو هم سخن شويم؟
چرا شرمنده نگاهت از همين نزديكي ها نيستيم؟
چرا صداي گامهاي تو را كه نزديك مي شوي نمي شنويم؟
اين نواي اوست كه در كنار خانه توحيد ، در لباس ناشناس ربّ البيت را مي خواند و درخواست مي كند كه :
« اللهّم اَنجِزلي ما وَعَدتَني »
« خدايا آنچه را كه به من وعده نمودي ، برسان »

بياييم با پيمان ولايت به آستان مدارش ، دست بيعت را بسويش دراز كنيم و با مدد خواهي از حضرت حقّ ، زنگارهاي پليدي را از جان خويش بزداييم و قلب و جان را به نيوشيدن كلمات گهربار او و پدران پاكش صفا بخشيم و هر صبح و شام فرج حضرتش را از خداي متعال مسئلت كنيم و هميشه اين دعا را از صميم جان زمزمه كنيم كه :
« اللهّم عجّل لوليّك الفرج »
« بارالها در فرج و گشايش براي وليّت شتاب كن

به بهانه انتظار تو ...

هيچ آرزو كرده‌ايد كاش برمي‌گشتيم به روزگاري كه ديوارها كوتاهتر بود و درهاي خانه‌ها اين همه قفل و بست نداشت و پنجره‌ها با اين همه نرده و حفاظ پوشانده نشده بود؟
به زمانه‌اي كه سخن گفتن روزمره را نيازي به سوگند خوردن نبود، چرا كه جز راست چيزي بر زبان نمي‌آمد...
به زمانه‌اي كه اگر چرخ زندگي‌ات خوب نمي‌چرخيد، همسايه‌ها هم احساس مي‌كردند كه نانِ خوش از گلويشان پايين نمي‌رود.
راستی چرا آن صفا و صميميت از کوچه ها و خيابان های ما پر کشيد و رفت ؟ چرا از درد و رنج هم بی خبريم ؟ چرا به يکديگر به ديده شک و ترديد می نگريم ؟
شايد علتش نوع زندگی هامان باشد که ما را اين چنين از دوستی ، مهر ، فروتنی و صفا دور کرده است.
شايد اگر مثل قديمی ها ، هر شب جمعه به قبرستان کوچکی که کمی آن طرف تر ا ز خانه بود ، سر می زديم و نگاهمان به سنگ های قبری می افتاد که با صاحبان آشنايش خاطره ها داشتيم ، ديگر يادمان می ماند که رفتنی هستيم و نبايد دل به اين دنيای ناپايدار بست و به خاطرش دلی را آزرد.
شايد هم تقصير آسمان است كه با اين همه دود و سياهي، جلوي چشم ما را مي‌گيرد و نمي‌گذارد كه هر شب، چشم به هزاران هزار ستاره‌ي آن سقف بلند بيندازيم و شب به شب اين حقارت و كوچكي را از خود دور كنيم تا فردا صبح، رفتارمان با دوستانمان با همسايه‌ي ديوار به ديوارمان و حتي با پدر و مادرمان، خداوار و ارباب‌گونه نباشد...!
... غباري كه بر روزهاي انتظار مي‌نشيند، رنگ كهنگي بر سوالاتم مي‌زند و سرگشتگي مرا در ميان آنها بيشتر مي‌كند كه براستي آيا ما وارث آن دل‌هاي پاكي هستيم كه سخت‌ترين بيماري‌ها را به مدد يك دعاي خالصانه در كنار ضريحي مقدس به شفا مبدل مي‌كرد؟
آيا ما ادامه‌ي آدم‌هاي نابي هستيم كه روزهاي جمعه، عاشقانه انتظار او را مي‌كشيدند و با اسبي آماده و زين كرده، براه مي‌افتادند به سوي دروازه شهر، تا نشاني باشد از اينكه مي‌دانيم موعود مي‌آيد و ما به انتظار او حتي مركب‌اش را هم با خود آورده‌ايم.
آيا می شود دوباره برگرديم به صفا و خلوص آن روزگار ؟
”ماشين“، ”رايانه“ و " بزرگراه " مانع نيست. آنچه مانع است چشم‌هايي است كه به گناه آلوده شده و زبان‌هايي است كه به دروغ عادت كرده‌اند. گوشهايي است كه غيبت و تهمت شنيده‌اند و دل‌هايي است كه انديشه‌هاي غيرخدايي، تيره و سياهش ساخته...
کمر همت بايد بست. بايد آغاز کنيم. چه بهتر که از او که امام زمانمان است ، ياری بگيريم. او هم ، صفا و پاکی را می پسندد نه ريا و نفاق را. مثل قديمی ها باشيم که او را حاضر و ناظر خويش ، می ديدند و مطمئن بودند که هفته ای يکبار کارنامه اعمالشان در حضورش گشوده می شود و دغدغه خاطرشان ، آن بود که نکند رفتارشان بر چهره او اخمی بنشاند يا اشکی از ديدگان خدابينش جاری کند.
اما گويي در اين روزگار حيرت، ندايي راز آلود ما را به خود مي‌خواند:
”ما در رعايت حال شما كوتاهي نکرده و ياد شما را از خاطر نمی بريم...“
زمان تغيير را به تاخير نيندازيم. از همين لحظه...
با يك خطا كمتر و يك نيكي بيشتر...

« اللهم ارني الطلعه الرشيده و الغره الحميده، واكحُل ناظِري بنظره مِني اليَه، و عَجل فرجه »

می دانم آدينه ای خواهی آمد

که سحرگاهانش سوای همه روزهاست
خورشيد شادمانه ترين طلوعش را خواهد کرد
و دنيا رنگ ديگری خواهد گرفت

چهار فصل يکی خواهند شد و در پيکر بهار به تو خوشامد خواهند گفت
و جهان دوباره طعم محبت و دوستی خواهد چشيد

تو خواهی آمد

و تشنگی قرنها را فرو خواهی نشاند

به ما نگفتند ....

راستش را به ما نگفتند ، يا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند : تو که بيايي خون به پا می کنی . جوی خون به راه می اندازی و از کشته ، پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اينکه حادثه ای به شيرينی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگويند.
ما از همان کودکی ، تو را دوست داشتيم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزيديم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بوديم.
عشق تو با سرشت ما عجين شده بود و آمدنت ، طبيعی ترين و شيرين ترين نيازمان بود.
اما ... اما کسی که به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان وقتی تو بيايي.
همه پيش از آنکه نگاه مهر کشسر و دست های عاطفه تو را توصيف کنند ، شمشير تو را نشانمان دادند.
آری ، برای اينکه گلها و نهالها رشد کنند ، بايد علف های هرز را وجين کرد و اين جز با داسی برنده و سهمگين ، ممکن نيست.
آری ، برای اينکه مظلومان تاريخ ، نفسی به راحتی بکشند ، بايد پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک ماليد و نسلشان را از روی زمين برچيد.
آری ، برای اينکه عدالت بر کرسی بنشيند ، هر چه سريؤ ستم آلود سلطنت را بايد واژگون کرد و به دست نابودی سپرد.
و اينها همه ، همان معجزه ای است که تنها از دست تو بر می آيد و تنها با دست تو محقق می شود.
اما مگر نه اينکه اينها همه مقدمه است برای رسيدن به بهشتی که تو بانی آنی.
آن بهشت را کسی برای ما ترسيم نکرد. کسی به ما نگفت که آن ساحل اميد که در پس اين دريای خون نشسته است ، چگونه ساحلی است ؟ !
پرندگان در آشيانه های خود جشن می گيرند و ماهيان دريآها شادمان می شوند و چشمه ساران می جوشند و زمين چندين برابر محصول خويش را عرضه می کند !

به ما نگفتند که وقتی تو بيايي :
دل های بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ريشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت و بردگی را از گردن خلايق بر می دارد.

به ما نگفتند که وقتی تو بيايي :
ساکنان زمين و آسمان به تو عشق می ورزند. آسمان بارانش را فرو می فرستد. زمين ، گياهان خود را می روياند ... و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقيقی را می ديدند. و می ديدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمين می فرستد.

به ما نگفتند وقتی تو بيايي :
همه امت به آغوش تو پناه می آورند ، همانند زنبوران عسل به ملکه خويش ، و تو عدالت را آنچنان که بايأ و شايأ در پهنه جهان می گستری و خفته ای را بيدار نمی کنی و خونی را نمی ريزی .

به ما نگفته بودند که وقتی تو بيايي :
رفاه و آسايش می آيد که نظير آن پيش از اين نيامده است. مال و ثروت آنچنان وفور می يابد که هر که نزد تو بيايد ، فوق تصورش دريافت می کند.

به ما نگفتند که وقتی تو بيايي :
اموال را چون سيل ، جاری می کنی و بخشش های کلان خويش را هرگز شماره نمی کنی.

به ما نگفتند که وقتی تو بيايي :
هيچ کس فقير نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نيازمند می گردند و پيدا نمی کنند.
مال را به هر که عرضه می کنند، می گويد : بی نيازم .

ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی !
ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانيم و مدينه فاضله حضور تو را بشناسيم تو را دوست می داشتيم و به تو عشق می ورزيديم.
که عشق تو با سرشت ها عجين شده بود و امدنت طبيعی ترين و شيرين ترين نيازمان بود.
ظهور تو بی ترديد بزرگترين جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خير خواهد کرد.

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدين حسن خدا داد نکرد




 

 
 
منبع : پارس نايس
www.parsnice26.com
 

 

 

 

 

 

     
Copyright (C) 2007-2017 parsnice25.com All rights reserved
کليه حقوق سايت پارس نايس متعلق به شرکت { پارس نايس انيميشن } مي باشد . طبق قوانين کپي رايت هرگونه نسخه برداري و کپي از مطالب و مقالات سايت ممنوع مي باشد
دانلودفار  | عکس و تصاوير | بازي آنلاين فضايي | خريد مبلمان منزل  | پارس نايس | کالا - شاپ