کدهاي جاوا اسکريپت
دانلود كتاب
دانلود موزيك
دانلود کارتون
گوناگون
تجارت الكترونيك
 
 
تبليغات تصويري
مبل هاي عجيب و زيبا را به نرخ توليدي تهيه کنيد
بازي آنلاين و فکري لرد ها
 

 
 
 
 
  جنگها و قیامهای تاریخی ايران

در تاريخ ايران جنگ ها و لشکر کشي هاي بسيار رخ داده که نام برخي از آن ها در فهرست جنگ هاي مهمّ جهان نيز جاي دارد. اين جنگ ها، چه با کشورها و ملّت هاي بيگانه، چه در درون ‌مرزهاي‌ ايران، در اوضاع سياسي، فرهنگي و اجتماعي ايران آثار عميقي بر جاي نهاده‌اند. اين بخش شرح فشرده اي از مهم ترين آنان را در بر دارد.

حمله اسکندر
شاهنشاهي‌ هَخامَنِشي که به همّت کوروش و داريوش بزرگ جهان گيرشده بود، پس از آنان با کشمکش هاي داخلي و کشتار شاهزادگان و نيزجنگ‌هاي دائمي با سرزمين‌هاي يوناني‌نشين ضعيف شد. هم زمان با شاهنشاهي داريوش سوّم، فيليپ مقدوني دولت‌هاي مختلف يونان را شکست داد و مردم را واداشت که او را به فرماندهي ‌سپاه خويش برگزينند. پس از او پسرش الکساندر-که مورّخان اسلامي او را اسکندر خوانده اند- با آگاهي از اوضاع آشفته ايران از طريق بغاز داردانِل وارد آسياي صغير شد و در سال 334پ. م در کنار رود گرانيکوس با سپاه ايران روبه رو گرديد. در اين جنگ با آن که سپهرداد، سردار ايراني، در آستانه از پاي در آوردن اسکندر بود، سپاه ايران شکست خورد و هريک از سپاه دوطرف بيش از بيست هزار تن کشته داد.

داريوش سوّم پس ازشنيدن خبر اين شکست با لشگري بزرگ درکنار خليج اِسکَندرون با اسکندر به جنگ پرداخت. در اين نبرد نيز سپاه داريوش با همه دلاوري پاشيده شد، داريوش گريخت و اسکندر به غارت اردوي ايران پرداخت. از آن پس اسکندر پيروزمندانه به پيش روي ادامه داد تا به مصر رسيد و مورد استقبال مردم، که از تسلّط دويست ساله ايرانيان برخود ناراضي بودند، قرارگرفت. اسکندر درمحلّ اسکندريه کنوني شهري به نام خود بنا کرد و حکومت مصر را به يک فرمان رواي مقدوني سپرد.

پس از بازگشت از مصر، اسکندر بار ديگر در دشت گوگامِل، در نزديکي شهر اَربِل (موصِل کنوني)، با سپاه عظيم داريوش رو به رو شد. با آن که اسکندر اميدي به پيروزي نداشت امّا براثر واژگون شدن گردونه داريوش، سربازان به گمان آن که شاه کشته شده است، گريختند و با شکست آنان، درسال 331پ. م، دولت بزرگ هَخامَنِشي ازميان رفت.

اسکندر پس ‌از آن بابِل را گشود و شهرشوش، پايتخت هَخامَنِشي، به دست او افتاد. پس از شکست گوگامِل، تنها مقاومت سازمان يافته‌اي که اسکندر با آن رو به رو شد در بندر پارس (کُهگيلويه کنوني) بود. پس از آن اسکندر وارد تخت جمشيد شد و با آن که با مقاومتي رو به رو نشد دستور داد مقدوني‌ها به کشتار مردم وغارت اموال آنان بپردازند. سربازان مقدوني جامه‌هاي شاهانه را پاره کردند و قدح هاي چيني گران بها را شکستند. آورده اند که برخي از مردم شهر که از اين وحشيگري به جان آمده بودند خانه هاي خود را آتش زدند و در ميان آتش جان سپردند.

پس از اين ويرانگري ها، اسکندرجشن بزرگي گرفت و خود و سردارانش سرمست به رقص پرداختند. نوشته‌اند که يکي از زنان بدکار آتني، به نام تائيس، به اسکندر پيشنهاد کرد که‌ کاخ تخت جمشيد را آتش زند. نخست اسکندر و در پي او تائيس مشعل هاي‌ فروزان را در قصر شاهي انداختند و اين شاهکار معماري دنياي قديم را به به ويراني کشيدند. آن‌ گاه، اسکندر تا پَنجاب و سِند پيش رفت امّا سربازانش بيش از آن حاضر به پيش روي نشدند. اسکندر ناچار به بابِل بازگشت و درآن جا ظاهراً بر اثرافراط در شراب خوارگي در سي و يک سالگي درگذشت.

مهم ترين هدف اسکندر، درهم آميختن نژادي و فرهنگي شرق و غرب بود. اسکندر خود با رُخسانه (روشنک)، دختر داريوش‌سوّم ازدواج کرد و دستور داد سرداران و سربازان سپاهش نيز زنان ايراني را به همسري برگزينند تا نژادي واحد از مردم شرق وغرب پديد آيد. اسکندر درساختمان شهرها و کوچ دادن شماري ازمردم مقدونيه و يونان به سرزمين هاي شرقي نيز در پي ايجاد تمدّني مشترک از اقوام ايراني و يوناني بود. امّا، پس از مرگ اسکندر سرداران او به جان يکديگر افتادند و پس از کشمکش هاي بسيارعاقبت يکي از ايشان به نام سِلوکوس که بيش از همه با افکار و هدف‌هاي اسکندر آشنايي داشت توانست سلسله پادشاهي در متصرّفات آسيايي اسکندر تشکيل دهد که حدود هشتاد سال برجاي ماند.

در زمان اسکندر وجانشينان او شهرهاي بسيار درنواحي مختلف ايران ساخته شد که از مهم ترين آن ها هِکاتم پُليس (شهرصددروازه) بود. خرابه هاي اين شهر در جنوب غربي دامغان هنوز برجاست. زبان و علوم و شعر و ادب يوناني نيز مدّتي دراز در ايران نفوذي قابل ملاحظه داشت. اشکانيان، که با تسلّط برسِلوکيان سلسله خود را درايران مستقر کردند، براي جلب يونانيان ساکن قلمرو خود، خود را دوستدار يونان (فيلوهِلِن) مي‌خواندند و قرن ها بر روي سکّه‌هاي خود به زبان و خطّ يوناني عباراتي مي‌نوشتند. امّا توده مردم ايران هرگز خصوصيات فرهنگ يونان را نپذيرفتند و همچنان ايراني ماندند. پيروزي سريع اشکانيان برسِلوکيان را ناشي از همين دلبستگي شديد عامه مردم به تمدّن و فرهنگ ايراني دانسته اند.

کشاورزي و بازرگاني ايران نيز در دوران تسلّط يونانيان بسيار پر رونق بود. ساختن راه‌هاي بزرگ از درياي سرخ تا هندوستان همراه باکاروان سراها و آب ‌انبارها در بيابان‌هاي مسير راه، تجارت شرق و غرب را سودآور کرد. آماده‌ کردن زمين‌هاي زراعتي وکندن کاريزهاي بسيار و به خصوص رعايت حقوق روستاييان در اين دوره به افزايش درآمد مردم سرزمين‌هاي ايراني کمک کرد.

حمله اعراب
در قرن هفتم ميلادي ظهور اسلام و اتّحاد ميان اقوام عرب رويدادي عظيم بود که جغرافياي سياسي دو دولت بزرگ و مقتدر ايران و روم را دراندک زماني دگرگون ساخت. در زمان خلافت ابوبکر، نخستين جانشين پيغمبر(ص)، دست اندازي اعراب به مرزهاي ايران و روم آغاز گرديد. در زمان عمر، اوضاع داخلي ايران و روم سخت آشفته بود و به ويژه شاهنشاهي ساساني در ضعف و تفرقه کامل روزگارمي‌گذراند. درچنين احوالي اعراب مسلمان که درمنطقه‌اي خشک و سوزان درسختي و گرسنگي به سر مي‌بردند، به اميد آن که اگر پيروز شدند سرزمين هاي سبز و خرّم عراق را تصاحب خواهند کرد و اگرکشته شوند به بهشت جاودان خواهند رفت، يک باره به ايران سرازير شدند. جنگ هاي بين ايرانيان و اعراب از سال 633 تا 643 ميلادي به درازا کشيد. مهم‌ترين اين جنگ ها عبارت بودند از:

جنگ قادسيه

اين‌جنگ درسال 14ه/636 م در پانزده فرسنگي کوفه رخ داد. سردار سپاه ايران‌ رستم‌ فرّخ‌زاد و سردار عرب سعدبن ابي وَقّاص بود. اين نبرد پس ازچهار روز به شکست ايرانيان انجاميد و درفش کاويان که نشان پيروزي ايران در جنگ ها بود به دست اعراب‌افتاد و سراسرعراق به تصرّف ايشان درآمد. چند ماه بعد اعراب تيسفون را نيز بي‌هيچ مقاومتي گشودند و به غارت آن پرداختند. پيش از فتح تيسفون، يزدگرد آخرين شاه ساساني با دربار و حرم سرا و گنج هاي خود از پايتخت گريخته بود. ازجمله غنايم تيسفون قالي معروف بهارستان بود که به مدينه نزد عمر فرستادند که به فرمان او قطعه قطعه و ميان اصحاب تقسيم شد. علي(ع) سهم خودرا به بيست هزار درهم فروخت. يک پنجم غنايم بين شصت هزار تن سپاهي تقسيم شد و به هريک دوازده هزار درهم رسيد.

جنگ جَلولا

در اين جنگ، که درسال 16ه/638م در قِزِل رُباط کنوني اتفاق افتاد، نزديک صد هزار تن از لشکريان ايران به سرداري مهران مدّت هشتاد روز ايستادگي کردند و عاقبت با کشته شدن مهران، شکست خوردند. بهاي غنايمي که در اين جنگ به دست اعراب افتاد، از جمله يک صد هزار اسب، را به سي ميليون درهم تخمين زده اند.

جنگ نهاوند

اين نبرد به سال 21ه/642م در نزديکي‌ نهاوند رخ داد. ايرانيان، به فرماندهي فيروزان، به قصد خسته و فرسوده کردن اعراب، حالت دفاعي به خود گرفتند. خواربار لشگر اعراب نزديک به اتمام بود. در اين حال نُعمان بين مقرن، سردار سپاهيان عرب شايع کرد که با مرگ خليفه عقب خواهند نشست. ايرانيان فريب خوردند، از سنگرهاي خود بيرون آمدند و شکست خوردند. اعراب اين پيروزي را فتح الفتوح ناميده اند.

جنگ واجرود

اين آخرين جنگ ايرانيان و اعراب بود که ميان قزوين و همدان رخ داد و پس از آن اعراب به شهرهاي ايران سرازير شدند.

پذيرش اسلام

هنگام فتح ايران به دست اعراب، آيين هاي زَرتُشتي، مسيحي، مانَوي، مَزدَکي و بودايي ميان مردم پیروان بسيارداشت. گروه‌هاي بزرگي نيز به اعتقادات زُرواني و کيومرثي پاي بند بودند. بحث و جدل ميان معتقدان به کيش ها و آيين هاي گوناگون پيوسته درمي‌گرفت. در زمان خسرو انوشَروان، تشکيلات خاصي براي ‌تنظيم و اداره اين‌ گونه بحث ها و گفت وگوهاي ديني و فلسفي ايجاد شده بود. اين جدل ها، گاه هنگامي که با منافع موبدان و اشراف و بزرگان دربار سازگار نبود به کشتارها و سرکوبي هاي شديد مي‌انجاميد، چنان که در مورد مَزدَکيان اتفاق افتاد. در آغاز هجوم اعراب مسلمان به ايران تنها گروه کوچکي از کشاورزان و پيشه‌وران اسلام آوردند و ديگران به معتقدات مذهبي خود پايبند ماندند. امّا، به تدريج پيروان اسلام در ايران افزايش يافت تا آن که در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجري/ يازدهم ميلادي اکثريت مردم ايران مسلمان شده بودند.

سبب روي آوردن ايرانيان به اسلام، درآغاز بيشتر فرار از پرداخت جِزيه بود. خليفه دوّم براي اداره امور مسلمانان ديوان ها و اداراتي تشکيل داد که اصول آن را از سازمان هاي اداري ايراني و رومي گرفته بود. ايرانيان زَرتُشتي و روميان مسيحي اهل کتاب شمرده مي‌شدند و نه مُشرک که ريختن خونشان مباح باشد. امّا، چون اهل ذِمّه خوانده مي‌شدند موظّف بودند ماليات خاصي به نام جِزيه بپردازند. به علاوه، اهل ذِمّه موظّف بودند به اسلام و معتقدات پيروان آن توهين نکنند و دشمنان آن را ياري ندهند، لباس مخصوص بپوشند تا شناخته شوند و نوشيدن شراب و پرورش خوک را پنهاني انجام دهند که مسلمانان نبينند. آنان حق نداشتند سوار اسب شوند و سلاح با خود بردارند. اين مقرّرات سخت به تدريج اهل ذِمّه را به قبول اسلام وا داشت. در دوره خلافت اموي تحقير ملت‌هاي شکست خورده و غيرعرب شديدتر شد و مبلغ جِزيه‌ها و ديگر ماليات‌ها افزايش يافت. ايرانيان، خاصه طبقاتي که فشار اقتصادي بيشتر برآن‌ها مي‌آمد، ناچار دسته دسته اسلام آوردند ومسلمان شدند.

تمايل به همکاري با دستگاه خلافت عامل ديگري در اسلام آوردن ايرانيان بود. گردآوري جِزيه از همان آغاز به دست دهقانان ايراني که دست نشاندگي اعراب را پذيرفته بودند انجام مي‌گرفت. يکي از اين کسان ماهويه، فرمانرواي ايراني مرو بود که در زمان خلافت علي(ع) درکوفه فرماني گرفت که بر اساس آن دهقانان و کدخدايان روستاها، بايد جِزيه زَرتُشتيان را به او تحويل دهند. گمان مي رود اين همان ماهويه باشد که در مرو يزدگرد سوّم، آخرين شاهنشاه ساساني، را کشت.

پس از برافتادن حکومت اُموي و روي کار آمدن عبّاسيان نفوذ ايرانيان در دستگاه خلافت موجب اسلام آوردن گروه هاي بسيار از بزرگ زادگان و دانشمندان ايراني شد که خواهان مقام‌هاي بالاي ديواني و حکومتي بودند. افراد خاندان هاي بَرمَک و نوبخت و کساني چون ابن‌مُقَفّع و افشين و مازيار بدين گونه اسلام آوردند. امّا همگي اينان پيوسته مورد سوء ظنّ خليفه و اعراب و آماج نسبت کفر و زَندَقه نيز بودند.

از همان آغاز فتح ايران به دست سپاهيان اسلام، خلفاي عرب مهاجرت قبايل عرب به درون ايران را تشويق مي‌کردند. هدف آنان انتشار زبان و آداب و معتقدات اسلامي بين ايرانيان بود. امّا سياست آنان نتيجه معکوس داشت، زيرا ايرانيان به زودي اعراب مهاجر را به رنگ‌خود درآوردند، زبان و آداب و رسوم خود را به ايشان آموختند و آن ها را ايراني کردند.

با اين همه، نسل هاي بعدي ايراني به تدريج با معتقدات اسلامي خو گرفتند. پيدايش تفرقه و اختلاف در امر جانشيني پيامبر و بحث و کشمکش هايي که از اين طريق در قرن‌هاي اوّل اسلامي اوج گرفت فرصتي فراهم آورد که در خلال آن ايرانيان معتقدات اسلامي را چنان که با زمينه فکري آن ها متناسب بود برگزينند و در عين حال برخي از باورهاي ديرين خود را نيز، در شکلي تازه، به مفاهيم اسلامي پيوند زنند. روي آوردن به تشيّع يکي ازمهم ترين دلايل پذيرش قلبي اسلام براي ايرانيان گرديد. فرقه‌هاي مختلف شيعه از همان آغاز بيشتر به وسيله ايرانيان و در داخل ايران گسترش مي يافت. مباحثي که ازطريق تبليغ اين عقايد مطرح مي شد، ايرانيان را هرچه بيشتر با مباني اسلامي آشنا و دل بسته مي‌کرد.

امّا، مهم ترين عاملي که غلبه سياسي عرب را در ايران به غلبه معنوي و تغيير اعتقاد ديني و مذهبي ايرانيان تبديل کرد، وجود تعليمات متعالي اسلام بود که با شکستن مرزهاي طبقاتي و يکسان نگري به آدميان مي توانست پاسخ گوي نيازهاي انساني و معنوي و اجتماعي ايرانيان باشد زيرا جامعه بسته طبقاتي دوران شاهنشاهي ساساني يکي از عوامل مهم نارضايي طبقات فرودست بود. با اين همه، ايرانيان اسلام را يکپارچه و بي چون و چرا نپذيرفتند و حدود سه تا چهار قرن طول کشيد تا مسلمان شدند.

قيام هاي استقلال طلبانه
فتوحات سريع سپاه اسلام نتوانست يک باره مردم ايران را به اطاعت از کارگزاران عرب وادارد. جنبش هاي مقاومت و مبارزه قرن ها درگوشه و کنار کشور هر روز به گونه اي آشکار مي‌شد و ايرانيان ناراضي را گرد هم مي آورد، زيرا اميدهاي خود را براي برابري و عدالت با رفتار خشن و نامنصفانه کارگزاران و دست نشاندگان عرب برباد رفته مي ديدند و زير فشار خراج و ماليات هاي گوناگون و جِزيه تحمّل از دست داده بودند.

در زمان خلافت عُثمان، سوّمين تن از خلفاي راشدين، در حالي که تنها هشت سال از فتح ايران مي‌گذشت، براثر شورش‌هاي پي‌درپي در برخي ازشهرهاي ايران، لشکريان خليفه ناچار شدند بارها به فتح دوباره شهرهايي که قبلاً تصرّف کرده بودند بپردازند. مردم ري، استخر، خراسان، سيستان و آذربايجان از اسلام روي گرداندند و چنان که نوشته اند تنها در شورش استخر بيش از چهل هزار تن به وسيله فرستادگان خليفه کشته شدند. در سال‌هاي‌ بعد، نواحي خراسان و ماوراء النهر، که از مرکز خلافت دور بود، کانون اين سرکشي‌ها شد. شهرهاي هَرات، بُخارا، سُغد و خوارزم چند بار دست به دست گشت و بارها آماج کشتار و غارت قرار گرفت. علت اصلي ناکامي شورش مردم اين نواحي بيش از همه اختلاف هاي داخلي و نبودن رهبري شايسته بين آنان بود.

با روي کار آمدن اُمويان و شهادت امام حسين(ع) در واقعه کربلا، تشيّع و طرفداري از خاندان علي(ع) ايرانيان را به تدريج گرد محوري واحد جمع آورد. نخستين بازتاب اين واقعه قيام مختار ثقفي از مردم کوفه به سال 66ه/685م بود که به‌خون خواهي امام حسين(ع) انجام گرفت و در آن بسياري از مخالفان آن حضرت کشته شدند. نوشته اند که بيشتر سپاهيان مختار ايراني بودند و سرداري که براي گفتگو با سپهسالار مختار به اردوي او رفت گفت: «از جايي که وارد سپاه تو شدم تا هنگامي که به تو رسيدم يک کلمه عربي از زبان سپاهيان تو نشنيدم. همه به فارسي سخن مي گفتند.» قيام مختارعاقبت سرکوب شد. دراين سرکوبي هفت هزار تن که بيشتر ايراني بودند از دم تيغ گذشتند.

در قيام اَشعَث، سردار حَجّاج بن يوسف، نيز بسياري از ايرانيان او را حمايت مي‌کردند زيرا وي نيز از ستم حَجّاج به جان آمده بود و مي‌خواست او را از ميان بردارد. از برجسته‌ترين کسان که دراين قيام کشته شدند سرداري دلير به نام فيروز بود که مدت‌ها لرزه بر دستگاه قدرت و خلافت عرب انداخت. شورش ايرانيان برضد سرداران عرب تا آخرين سال هاي قرن اول هجري/ هفتم ميلادي ادامه داشت. مردم گرگان بر عرب ها شوريدند. حاکم خراسان سوگند خورد که اگر گرگانيان را سرکوب کند از خون ايشان آسيابي را بگرداند و چنين کرد و گروهي بسيار از مردم بي گناه را کشت.

ايرانيان از مبارزه خوارج نيز حمايت مي کردند زيرا آنان، به خلافت اُمويان که نژاد عرب را برتر مي‌دانستند، در تعيين خليفه و انتخاب عُمّال اسلام قايل به همساني مسلمانان بودند و همه را درحقوق برابر مي‌دانستند. اين اعتقاد به سود ايرانيان بود و از همين رو در پاره اي نواحي روستائيان و پيشه وران در مبارزه با بني‌اميّه، و بعدها با عبّاسيان، با خوارج هم دست مي‌شدند. يکي از مهم ترين اين قيام ها درسال 67ه/686م در خوزستان اتفاق افتاد و در آن توده هاي عظيم ايراني و عرب درکنار يکديگر جمع آمدند و با سپاه حَجّاج بن يوسف به نبرد پرداختند.

قرن اوّل اسلامي با شروع قيام ابومسلم خراساني به پايان آمد و به برافتادن امويان و روي کار آمدن عباسيان انجاميد. قيام ابومسلم، يک باره همه ايرانيان ناراضي را، به شوق انتقال خلافت به خاندان پيغمبر، با اعراب مخالف امويان همراه کرد. روستاييان و پيشه‌وران خراسان نيز در سپاه ابومسلم شرکت کردند زيرا پيروزي او را تحقّق آرزوهاي ملّي خود مي‌دانستند. به همين رو، هنگامي که منصور، دوّمين خليفه عبّاسي، ناجوان مردانه ابومسلم را کشت، قيام هاي ايراني پس از او همگي عنوان خون خواهي ابومسلم يافت.

خون خواهي ابومسلم

ابومسلم با تبلور بخشيدن به آرزوهاي مردم ايران براي آزادي و استقلال و به خاطر کار خطيري که در برانداختن و به قدرت رساندن خلفا به انجام رسانيد، در چشم مردم به صورت يکي از موعودهاي زرتشتي درآمد که به اعتقاد ايشان در آخر زمان باعث نجات هستي از اهريمن مي‌شوند. به همين جهت تا ديرگاه ياد ابومسلم در ذهن مردم ايران زنده ماند. مرگ او را به آساني نمي پذيرفتند و هرلحظه در انتظار بازگشت او بودند. بسياري از دوستان و ياران او از اين فرصت براي ادامه مبارزه سود جستند. نخستين کس از ايشان سِنباد از ياران و سرداران ابومسلم بود که تمايلات مَزدَکي نيز به او نسبت داده اند. سِنباد بي فاصله پس از قتل ابومسلم به خون خواهي او قيام کرد و گروهي بزرگ ازمردم او را ياري دادند. وي از ري تا قومِس (دامغان) و نيشابور را در اندک مدت برضد خليفه شورانيد و سردار خليفه را که با ده هزار کس به جنگ او آمده بود فراري کرد. سپس به طبرستان رفت و از سپهبد خورشيد، امير آن جا، ياري خواست. امّا در حادثه اي به قتل رسيد و پس از هفتاد روز قيام او فرونشست.

قيام ديگري که توانست مانند قيام سِنباد شماري از مسلمانان و غيرمسلمانان را به خون خواهي ابومسلم گرد هم آورد، به دست اُستادْسيس صورت گرفت. اُستادْسيس يک چند درهَرات و بادغيس و سيستان و مَروْ براي‌شوراندن مردم برخليفه عبّاسي به هرکاري دست زد ونوشته‌اند که حتّي از راه زني نيز خودداري نمي‌کرد. وي که شورشگري پُرشور بود، در سيستان جنبه تقدس يافت و مردم بدو چون نجات دهنده اي مي نگريستند. وي سرانجام دستگير و در بغداد به امر منصور کشته شد.

سي سال پس از مرگ ابومسلم يکي از مهم ترين قيام هاي ايراني درخراسان حدود مَروْ و بَلخ آغاز شد و به ماوراءالنهر و حدود شهر کَش نيز رسيد. سردار اين قيام مردي به نام المُقَنَّع (نقاب دار) بود که جامه اي سپيد و نقابي سبز داشت. هيچکس صورت او را نديده بود. ياران المُقَنَّع را سپيدجامگان نيز گفته اند. جامه سپيد لباس موبَدان زَرتُشتي و فرقه‌هاي مانَوي در سُغد و ماوراءالنهر بود. امّا جامه سپيدِ ايشان را يادآور سياه جامگان خراسان (ابومسلم) و انگيزه و بهانه مخالفت با خليفه انگاشته اند.

المُقَنَّع بايد مردي دانشمند بوده باشد زيرا نوشته اند که دانش‌هاي رياضي و هندسه و نجوم را مي‌دانست و با اطلاع از اين علوم ماه‌گونه اي از مواد فسفري ساخته بود که هرشب از چاه سر برمي‌آورد و پس از اندکي برآمدن دوباره پنهان مي شد. وي در نَخْشَب از شهرهاي ماوراءالنهر مي‌زيست و از همين رو معجزه او در تاريخ به ماه نَخشَب شهرت دارد. نيز آمده است که المُقَنَّع بسيار زشت بود و يک چشمش نابينا. امّا گمان مي رودکه اين گفته مخالفان باشد. المُقَنَّع در مقابل کارگزاران و سپاهيان مَهدي خليفه عبّاسي، که از سرسخت ترين دشمنان زَندَقه (مانويان) بود، چهارده سال ايستادگي کرد. وي در همان زمان ميان پي روان خويش به آموزش تعليمات ماني مشغول بود و مانوي هاي سُغد و ترکستان در کنار بازمانده مزدکي هاي خراسان او را ياري مي‌دادند. نوشته اند هنگامي که پس از دوسال محاصره المُقَنَّع دانست که ديگر تاب مقاومت در برابر لشکريان خليفه را ندارد دژ خود را آتش زد و خود و فرزندانش را مسموم کرد، يا به گفته‌اي خود را در خم تيزاب انداخت و از جسد او چيزي نماند. اين واقعه افسانه آميز مي‌نمايد امّا با عقايد مانَويان درباره لزوم فناي جسم و ترک دنيا براي رسيدن به آرامش و آسايش ابدي سازگار است.

در روزگار هارون الرشيد نيز حمزه خارجي، پسر آذرک شاري، در سيستان شورشي عظيم برپا کرد. وي ازخانواده اي مجوس بود و خود به خارجيان پيوست. قيام حمزه بازتاب خشم و ناخرسندي کشاورزان و مردم غارت زده نواحي دوردست خلافت دربرابر اسراف و ولخرجي هاي دربار بغداد بود. هدف حمزه را در قيام، همانند خوارج، تأمين عدالت و مساوات اسلامي و جلوگيري از شهوت راني و زياده‌خواهي زورگويان دانسته اند. وي با کارگزاران و عُمّال خليفه با تندي و خشونت روبرو شد و دستورداد هيچ‌ کس به آنان خراج نپردازد زيرا معتقد بود اموال مسلمانان محروم صرف عيّاشي و ديگر کارهاي حرام مي شود. هارون الرشيد براي دفع حمزه خود به خراسان لشکرکشيد، امّا در راه بيمارشد و مرد. حمزه سال ها به تاخت و تاز خود ادامه داد و تا سِند و هند نيز رفت و عاقبت حدود سال 210ه./825م درجنگي کشته شد. حدس زده اند که سيماي افسانه‌اي اميرحمزه صاحبقران در ادبيات عاميانه ايران، که به حمزه عموي پيغمبر(ص) نسبت داده مي شود برپايه ماجراهاي حمزه خارجي است.

مأمون عبّاسي در دوران خلافت خود غير از قيام حمزه، که نواحي شرقي ايران را دست‌خوش نا آرامي کرده بود، در غرب ايران نيز با جنبش خرّم دينان در کشمکش بود که تا زمان جانشين او معتصَم نيز خلافت بغداد را تهديد مي‌کرد. خرّم دينان بازمانده پي روان مَزدَک بودند که از اواخر دوره ساساني در نواحي شمال و غرب ايران مي زيستند. نهضت ايشان حرکتي انقلابي و اشتراکي بود که از اوضاع اجتماعي دوران خلافت عبّاسي و ستم بيگانگان بر ايران ناشي مي‌شد. ظاهراً بابَک خرّم دين براي آن که هواخواهان ابومسلم را با پي‌روان مَزَدک آشتي دهد و از جمع ايشان براي پيش برد و ادامه جنبش خويش سود جويد، خود را مظهر و تجسّم مَزدَک و ابومسلم خواند و فرصت داد که شايعه پردازان او را گاه نواده ابومسلم بخوانند.

قيام خونين بابَک از سال 201ه./816م به مدّت بيست سال ادامه يافت. موقع او در کوه‌هاي آذربايجان و همسايگي با ارمنستان و همچنين آسان گيري مأمون در سرکوب مبازات ايرانيان، به او فرصت داد تا تشکيلاتي منظّم براي مبارزه در نواحي غرب ايران ترتيب دهد. با روي کار آمدن معتصَم که احساسات شديد ضد ايراني داشت و همکاري افشين سردار کارآزموده او عاقبت بابَک اسير شد و با تحمّل شکنجه ها، سيمائي افسانه‌اي از قهرماني ايراني برجاي گذاشت.

افشين خود ايراني و از شاه زادگان اَشروسَنه بودکه‌حيله‌گري سياستمداري حرفه‌اي را با استعداد نظامي سرداري جنگ ديده را باهم داشت. وي درمبارزه با بابَک در همان حال که آشکارا با شدّت و خشونت مي‌جنگيد، پنهاني او را به همکاري دربرابر خليفه مي‌خواند و با اين دروغ عاقبت اطرافيان او را فريفت و او را تسليم خليفه کرد. امّا چندي بعد خود او نيز در اين پرتگاه افتاد. وي پس ازدستگيري بابَک توقّع داشت حکومت خراسان، از ماراءالنهر تا گرگان، به او واگذار شود. چون اين نشد مازيار حاکم ايراني طبرستان را تحريک کرد که برضد خليفه قيام کند. عصيان مازيار به واسطه ناخرسندي کشاورزان از زمين‌داران و کارگزاران خَراج به زودي به نوعي انقلاب اجتماعي تبديل شد و مازيار را به سوي خرّم‌دينان کشاند. کشاورزان به پشتگرمي او بر کدخدايان و دهقانان شوريدند و اموال آن ها را غارت کردند، هرجا مسجدي بود درهم کوفتند وخراج يک ساله را از مسلمانان گرفتند. اين رويدادها سبب شد که خليفه قيام مازيار را نه بر ضدّ گماشتگان خود، که ستم بسيار مي‌کردند، بلکه به مخالفت‌ با خلافت عرب و حکومت اسلام بشمرد و براي مقابله با آن برخيزد. افشين مي‌کوشيد که با تحريک مازيار به مقاومت فرصت يابد تا حکومت خراسان بزرگ را از خليفه براي خود بگيرد. امّا خيانت کوهيار، برادر مازيار، او را به چنگ دشمن انداخت و رابطه افشين با مازيار و بابَک آشکار شد. افشين و مازيار هردو کشته شدند و از آن پس ديگر تلاش ها براي زنده کردن آيين هاي قديم ايران که آن را دين سپيد مي‌خواندند از رونق افتاد.

سقوط و مرگ بابَک، مازيار و افشين موجب شد که طاهريان حکومت خراسان را که در زمان مأمون به دست آورده بودند براي خود نگه دارند. اين خود پس از مرگ معتصم فرصتي فراهم آورد که اميران محلّي نماينده بغداد درخراسان و سيستان شوند و به تدريج مقدّمات استقلال نواحي شرقي ايران را به صورت حکومتي مستقل امّا مسلمان آماده سازند.

حمله مغول
حمله مغول يکي از مصائب هولناک تاريخ ايران است. آثار کشتار و ويراني و صدمات بزرگ اخلاقي و فرهنگي اين تهاجم پس از قرن ها هنوز درجامعه ايراني محسوس است. مغول ها اقوام زردپوست صحراگرد ساکن درّه‌هاي جنوبي سيبري و اطراف درياچه بايکال يعني مغولستان امروزي بودند که به دست چنگيزخان متّحد شدند و بخشي بزرگ از ولايات چين را به تصرف درآوردند. پِکَن، پايتخت چين شمالي، در اوايل قرن سيزدهم ميلادي به تصرّف چنگيزخان درآمد. درحدود همان سال ها، ترکان اويغور که مانَوي مذهب بودند و تمدّن درخشان ايراني داشتندبه اطاعت چنگيز گردن نهادند. مغول‌ها خط اويغورها را که منشعب‌ از خطّ سُرياني بود فرا گرفتند و با تسلّط براين ناحيه با سلطان محمّد خوارزمشاه همسايه شدند.

چنگيزخان، در پاييزسال 616ه/1219م به بهانه کشتاربازرگانان مغولي به ايران لشگرکشيد. وي در فرماندهي و رسته بندي سپاه و تقسيم کار جنگ بسيار ورزيده بود. علاوه برآن، شماري از مهندسان چيني را همراه داشت که درساختن منجنيق و قلعه‌کوب و نفت‌اندازي مهارت داشتند. سپاهيان چنگيز بي رحم و خشن و خون خوار بودند و به محض دست يافتن به هر ناحيه با چنان سرعتي به چپاول و غارت و کشتار دسته‌جمعي و تخريب شهرها و ايجاد آتش سوزي مي پرداختند که آنان را بلاي آسماني مي‌خواندند. شهرهاي اُترار، بُخارا، سَمَرقند، خوارزم، مَرو، بَلخ، هَرات، طوس، نيشابور، خُجَند و ري که همگي شهرهايي آباد و پُرجمعيت بودند در مدّتي‌ کم‌تر از پنج‌ سال به ويرانه‌هاي متروک بدل شدند. تنها در خراسان بيش از پنج ميليون تن به دست سپاهيان چنگيز قتل عام شدند که يک ميليون و هفتصد هزار تن آن‌ها در نيشابور مي زيستند.

باوجود شدت خشونت مغولان، ايرانيان در بسياري از شهرها تا آخرين نفس دربرابر حمله سيل آساي مغول ايستادگي کردند. از جمله سلطان جلال الدين مَنکِبِرني، پسر سلطان محمّد خوارزم شاه، با شجاعت بسيار سال ها با سپاه مغول جنگيد و پيروزي‌هايي نيز به دست آورد. نوشته اند که مردم نيشابور هنگام عبور لشکريان مغول از در اطاعت درآمدند، امّا چون خبر ظهور سلطان جلال الدين را شنيدند سر به عصيان برداشتند و داماد چنگيز دراين واقعه کشته شد. چندي بعد مغولان نيشابور را گرفتند و همه مردم آن را از زن و مرد و پير و جوان کشتند. دختر چنگيز که همسرش دراين واقعه کشته شده بود فرمان داد نيشابور را چنان ويران کنند و بر آن آب بندند که نتوان درآن زراعت کرد. هفت شبانه روز بر خرابه نيشابور آب بستند.

پس از فرار سلطان جلال الدين، چنگيز براي فرونشاندن شورشي درچين شمالي و تَبَّت به مغولستان بازگشت و اندکي بعد مرد. جانشينان چنگيز هلاکوخان نواده او را مأمور فتح کامل ايران و تسخير بغداد کردند. برانداختن اسماعيليان و تخريب و تاراج قلعه‌هاي متعدّد ايشان، سپس تسخير بغداد و پايان دادن به خلافت عبّاسي به سال 656 ه./1258م به دست او انجام گرفت. هلاکوخان پس از فتح و تاراج بغداد و کشتار بزرگ در آن و تسخير عراق و شام، با غنايم هنگفت به آذربايجان رفت و در پايتخت خود مراغه به خواجه نصيرطوسي دستور داد که به ياري تني چند ازدانشمندان ايراني رصدخانه و زيجي بسازند.

حمله مغول به ايران با کشتارعظيم مردم و دانشمندان و هنرمندان بي‌شمار همراه بود. شيخ فريدالدّين عطار نيشابوري، از عارفان و شاعران بزرگ ايران، در فتنه مغول به قتل رسيد. بسياري مساجد، مدارس، کتاب خانه ها و بناهاي تاريخي دستخوش ويراني و غارت شد و روحيّه انزوا و عدم اعتماد و خُرافه پرستي تا ديرزمان مردم را در خود فرو برد و اعتدال عقلي آنان را مختل کرد و اعتقاد به نزول بلاهاي آسماني را در ايشان افزايش داد. امّا، مغولان خود به تدريج تحت تأثير فرهنگ ايرانيان قرار گرفتند. امرا و پادشاهان مغول، دانشمندان برجسته‌اي‌ چون‌ خواجه نصيرالدين طوسي، خواجه شمس‌الدين صاحب ديوان و برادرش عطاملک جُويني و خواجه رشيدالدين فضل الله را به مشاورت و وزارت خود برگزيدند ولي هيچ يک از ايشان جز خواجه نصير از دست مغولان سرسالم به در نبرد. از شاهان و اميران مغول بسياري اهل فضل و دوست دار دانش شدند و اگرچه شعر و ادب فارسي را نمي‌فهميدند، امّا رياضي دانان، ستاره شناسان، پزشکان، مهندسان و تاريخ نويسان را به منظور اداره کارها و جاويد ساختن نام خود، سخت گرامي داشتند.

زبان فارسي دراين عصر به بيرون از ايران راه يافت و نه تنها زبان ديني و رسمي دربار باشکوه مغول در هند گرديد بلکه مردم دانشمند اين سامان تا چند قرن پس از آن نيز به دانستن زبان فارسي و سرودن و نگارش کتاب ها به اين زبان افتخار مي‌کردند.

سَربداران
سَربِداران يک سلسله کوچک محلّي ازمتصوّفان شيعه مذهب خراسان هستند که دراوايل قرن هشتم هجري/چهاردهم ميلادي با کارگزاران مغول درافتادند و با تشکيل حکومتي محلّي آخرين ضربه را برفرمانروايي مغول درايران وارد آوردند. کارگزاران مغول هرسال چندبار با خشونت و سنگ دلي مردم داغ ديده و غارت زده شهرها و روستاها را وادار به پرداخت ماليات و باج و خراج‌هاي هنگفت مي‌کردند. در اين آشفته بازار ستمگري، ايرانيان جز زاهدان و مشايخ‌ صوفيه پناهگاهي نداشتند. فرمانروايان مغول، حتّي بيش از ترکان سلجوقي، به علماي مذهبي و بزرگان صوفيه اظهار ارادت مي کردند. همين به مشايخ شيعه فرصت داد که از اواخر قرن هفتم و اوايل قرن هشتم هجري/ چهاردهم ميلادي از نفوذ معنوي خود براي انجام منظورهاي سياسي و اجتماعي بهره جويند و علاوه برتبليغ مذهب شيعه به تشکيل حکومت‌هاي شيعه مذهب روي آورند.

سَربِداران، درويشان شيعه مذهب سبزوار، که به روش فَتيان يا جوانمردان مي زيستند، درخراسان‌ براي ‌مبارزه با عُمّال ايلخانان قيام کردند. سادات مرعشي درمازندران حکومتي شيعي و اهل تصوّف تشکيل دادند و دسته سوم، جانشينان شيخ صفي‌الدين اردبيلي در آذربايجان بساط ارشاد گستردند و عاقبت با تشکيل سلطنت صفوي به تشيّع رسميت بخشيدند. سَربِداران سبزوار به سردستگي امين الدوله عبدالرزّاق، که نسبش از جانب پدر به حسين بن علي (ع) و ازطرف مادر به يحيي بَرمَکي مي‌رسيد و خود ازکارگزاران ابوسعيد بهادر ايلخاني بود، قيام کردند. اينان هم قسم شده بودندکه: «اگر توفيق يابيم رفع ظلم کنيم والاّ سر خود را بردار خواهيم کرد که ديگر تحمل ظلم نداريم.» و به همين جهت به سَربِداران معروف شدند.

دراندک زمان، سَربِداران توجّه و حمايت مردم اطراف را جلب کردند و به زودي توانستند برلشگر بزرگي که فرمان رواي مغول به جنگ ايشان فرستاده بود پيروز شوند. دراين جنگ سَربِداران به رهبري وجيه الدين مسعود، برادر امين الدوله عبدالرزّاق، ظرف يک روز سپاه اميران ترک خراسان را که هفتادهزار سوار و پياده بود درهم شکستند. تاريخ‌نگاران ايراني اين روز را روز پيروزي ايرانيان بر صحرانشينان مغول و ترک خوانده اند. پس از اين پيروزي، مردم ناحيه بزرگي به سَربِداران پيوستند و قلمرو قدرت و حکومت آنان ازدامغان تا سَرَخس و قوچان و کاشمَر گسترش يافت. حکومت سَربِداران حدود پنجاه سال ادامه يافت. آخرين ايشان، خواجه علي مؤيّد، به اميرتيمور گورکان که حملات خود را به ايران آغاز کرده بود پيوست و به‌ سال 788ه/1386م در يکي از جنگ هاي امير تيمورکشته شد و سلسله سَربِداران منقرض گرديد.

درقيام سَربِداران، که به رانده شدن مغول از سرزميني وسيع منجر شد، روستاييان نقشي عمده داشتند و بي تشکيلات منظّم توانستند در زماني کوتاه دست حکم رانان مغول را از زندگي خود کوتاه کنند. قيام سَربِداران به ياري تبليغات وسيع شيخ حسن جوري، يکي از صوفيان شيعه مذهب فراهم آمد. گرچه سبزوار يکي از کانون هاي اصلي تشيّع به‌ شمارمي‌رفت، مردم آن به حفظ سنّت هاي ملي نيز شهرت داشتند. شيخ حسن جوري که خود شاگرد شيخ خليفه بود، با شيفتگي به تعليمات استاد، مردم را به سرکشي از فرمان گماشتگان مغول و همدستان ايشان يعني مالکان و زمين داران بزرگ محلّي دعوت مي‌کرد. امّا، چون نمي‌توانست به صراحت منظور خود را بگويد، از عبارات و اصطلاحات صوفيانه که رنگ مذهب تشيّع داشت بهره مي جست. دراين اوان، نه تنها در سبزوار بلکه در نواحي ديگر از جمله کاشان نيز انتظار ظهور قائم آل محمّد، امام غايب عمقي روزافزون داشت. دسته‌اي ازصوفيان نيز با تعليمات خود درباره تَرک دنيا و بي اعتنايي به تجمّل و لذّت هاي دنيوي، درواقع به مبارزه با حريصان‌ مال اندوز و جاه‌طلب مي‌رفتند که با پيوستن به ‌متجاوزان به‌ مقام و ثروت ‌رسيده بودند. در اين ميان، مردم محروم طبقات پايين، به‌خصوص روستاييان، از اين افکار استقبال مي‌کردند، زيرا خشکسالي و هجوم ملخ به کشتزارهاي آنان آسيب فراوان زده بود و سهميه گزافي که هرسال مأموران‌ حکومت به زور مي‌بردند آن ها را به تنگ دستي و سختي دچار کرده بود.

هنگامي که سَربِداران توانستند بر حاکم مغولي خراسان پيروز شوند حکومت مستقلّي ترتيب دادند و سبزوار را مرکز خود ساختند. درهمين هنگام براي به دست آوردن کتاب‌هاي شيعه با شيعيان جَبَل عامل در لبنان به مکاتبه پرداختند. به دعوت سران سَربِداران عدّه اي از شيعيان لبنان به ايران آمدند و نويسندگان شيعه کتاب هاي معتبري به نام امراي سَربِداري تأليف کردند و به ايران فرستادند.

قيام سَربِداران با آن که‌ جنبشي محلّي بود و مدّت زيادي دوام نيافت، امّا در تاريخ ايران اهميّتي خاص دارد، زيرا در پي اين قيام و بانيروگرفتن از پيروزي هاي آن بود که در نقاط ديگر نيز مردم روستاها سرکشي آغازکردند. استقرار دولت سادات در مازندران را بايد يکي از بارزترين پي آمدهاي حکومت سربداران دانست. امراي سَربِداران در اداره حکومت با يکديگر اختلاف بسيار داشتند و بسياري از آنان با توطئه ياران خود از پاي درآمدند. با اين همه، در مدّت کوتاه حکومت ايشان، آباداني بسيارصورت گرفت و خرابي‌هاي حمله مغول تاحدّ زيادي جبران شد. اميران سَربِدار در پي بهتر کردن زندگي روستاييان و طبقه محروم شهر بودند و به نوعي مساوات درتقسيم عوايد و ثروت عمومي اعتقاد داشتند.

جنگ هاي ايران و روس
دوران حکومت قاجار با اوج فعّاليت هاي استعماري کشورهاي اروپايي در آسيا مصادف بود. در قرن هيجدهم ميلادي، کمپاني هند شرقي انگليس که در تلاش براي تصرّف کامل هند بود، از درون آن‌ سرزمين و نيز از افغانستان پياپي مورد تهديد قرار مي‌گرفت. ناپلئون بناپارت نيز، در پي لشکرکشي‌ها و فتوحات خود در مصر، به رقابت با دولت انگليس درصدد نزديک شدن به دولت ايران و ايجاد مزاحمت بيشتر براي منافع انگليس در هند بود. روسيه تزاري نيز به نوبه خود، در آرزوي دست يافتن به آب هاي گرم خليج فارس، نواحي شمال و غرب ايران را مورد تهديد قرار داده بود و نفوذ خويش ‌را درمنطقه روز به روز توسعه مي‌داد. افزون بر اين، همه اين دولت ها بر سر کشورهاي کوچک و ناتوان با يکديگر درحال رقابت و مصالحه بودند.

ساکنان‌ سرزمين هاي شمال غرب‌ ايران، که‌اغلب‌مسيحي بودند، به روسيه تزاري گرايش‌هايي داشتند. روس ها نيز با بهره‌جويي‌ از آشفتگي دروني دولت قاجار درآغاز حکومت‌ فتح علي‌ شاه گرجستان را رسماً به کشور خود منضم کردند. سيسيانوف فرمانده روسي با قواي خود تا شهرهاي گنجه، شوش و قَراباغ پيش رفت که خود مقدّمه جنگ هاي ايران و روس گرديد.

دوره اوّل‌ جنگ‌هاي‌ ايران ‌ وروس،1229-1219ه/1813-1804م، پس‌ از تسخير گرجستان با قتل عام وسيع مسلمانان در قَراباغ آغاز گرديد و در آن عبّاس ميرزا، ولي عهد فتح‌علي شاه، و سيسيانوف فرماندهي سپاه دوطرف را به عهده داشتند. سپاه ايران ابتدا راه ارتباطي سپاه روس را با تفليس قطع کرد و روس‌ها نيزبه نوبه خود، از طريق گيلان، تهران را مورد تهديد قراردادند. امّا مردم گيلان درجنگل موضع گرفتند و ب اجنگ و گريز آن ها را شکست دادند. سيسيانوف در باکو به ضرب گلوله يک سرباز ايراني کشته شد و عبّاس ميرزا قَراباغ، شوش و شروان را تصرّف کرد. درپايان اين دوره، روس ها سپاه عبّاس ميرزا را هنگامي‌ که وي در حال شکار بود غافلگير کردند. عبّاس ميرزا، پريشان، دستور عقب نشيني داد و گودويچ که پس از سيسيانوف فرمانده سپاه قفقاز بود توانست بندر لنکران را تسخير کند.

در اين زمان روسيه درگير جنگ با ناپلئون نيز بود امّا دولت ايران که هشياري و تدبير لازم سياسي را نداشت به روسيه پيشنهادصلح داد و تزار نيز از آن استقبال کرد و به ميانجيگري سِرگور اوزلي، نماينده انگليس، درقريه گلستان در نزديکي قراباغ قراردادي امضا شد که به پيمان گلستان معروف است. براساس اين پيمان، که دوره اوّل جنگ هاي ايران و روس را پايان داد، روسيه برقَراباغ، شروان، باکو، دربند، لنکران و بخشي از طالش تسلط يافت و ايران ناگزيرشد که ازکلّيه دعاوي خود درداغستان، گرجستان، ارمنستان و ابَخاز بگذرد. حقّ کشتي راني در درياي خَزَر نيز از ايران سلب شد. در مقابل همه اين امتيازات، دولت روسيه تعهّد کرد نيابت‌ سلطنت‌ عبّاس‌ميرزا را به رسميت بشناسد و در رساندن او به پادشاهي، در مقابل ديگر مدّعيان که همگي از خانواده سلطنتي بودند جانب او را بگيرد.

دوره دوّم جنگ هاي ايران و روس، 1243-1241ه/1827-1825م، به سبب اختلاف در باره خطوط مرزي و نارضايي مردم و روحانيان که تسلّط کُفّار را بر خود نمي پسنديدند صورت گرفت. به اين ترتيب که نواحي اطراف درياچه گوگچه، که چراگاه گله هاي ايلات ايراني بود از طرف روسيه تصرّف گرديد و در نتيجه علماي مذهبي فتوا به جهاد عليه آن دولت دادند. جنگ دگر باره شعله ورشد و عبّاس ميرزا به خلاف ميلش دوباره به فرماندهي سپاه ماًمور گرديد. سپاه ايران ابتدا به ياري مسلمانان محلّي روس ها را از طالش و دشت مُغان و لنکران بيرون راندند. مردم باکو وشروان نيز بر پادگان هاي روس شوريدند و ايروان، تِفليس و گنجه به ايران بازگشت. امّا، عبّاس ميرزا، که از حمايت حکومت در پشت جبهه برخوردار نبود و به‌ خصوص از نظر مالي در تنگنا قرار داشت، در نبردي که با سپاهيان ژنرال پاسکويچ روسي در نزديکي مقبره نظامي گنجوي درگنجه رخ داد شکست سختي خورد. پاسکويچ تا ايروان، تبريز و سپس اردبيل پيش آمد. عبّاس ميرزا به ناچار، و از بيم رسيدن سپاه دشمن به تهران، در قريه دهخوارقان به ملاقات فرمانده دشمن رفت. دراين جا نيز سفير انگليس به ميانجيگري حاضر بود. به اين ترتيب، در قريه ترکمانچاي واقع در راه تبريز و ميانه عهدنامه‌اي به امضا رسيد که به مراتب ازعهدنامه گلستان شوم‌تر و ننگين تر بود. به موجب اين معاهده ولايات ايروان و نَخجَوان نيز به روسيه واگذار گرديد و خطّ سرحدّي از نقطه‌اي واقع درکوه‌هاي آرارات کوچک به موازات رود ارس تا ساحل درياي خَزَر در آستارا کشيده شد. به علاوه، ايران وادار گرديد غرامتي معادل پنج ميليون تومان آن روز بپردازد. براساس يکي از مواد اين قرارداد دولت روسيه داراي حقّ کاپيتولاسيون در ايران گرديد و به اين ترتيب دولت ايران حقّ محاکمه اتباع روس در کشور و اجراي مجازات درباره آن ها، يعني بخشي از حقّ حاکميت خود را از دست داد. در اين معاهده نيز تنها تعهّد دولت روسيه تأييد ولي عهدي عبّاس ميرزا و رساندن او به تخت سلطنت بود.

نارضايي مردم از اين وقايع دردناک و تحقيرآميز عاقبت در حادثه اي که به قتل سفير روس و عدّه اي از وابستگان او انجاميد بروز کرد. گريبايدوف از شاعران و نويسندگان جوان روس به سفارت ايران آمد و براي پس گرفتن اسيران ارمني و گرجي خشونت بسيار نشان داد. مردم نيز، به فتواي ميرزا مسيح مجتهد از علماي تهران، به سفارت روس حمله بردند و، جز يک تن که توانست بگريزد، همگي اعضاء سفارت خانه را کشتند. دراين زمان عبّاس ميرزا نايب السلطنه درمشهد درگذشته بود. فتح علي شاه، خسرو ميرزا را به همراهي محمّدتقي خان اميرنظام و ميرزا تقي خان فراهاني که بعدها ملقّب به اميرکبير شد، با هدايا و غرامتي قابل ‌توّجه، براي پوزش از نيکلاي اوّل، تزار روسيه، به پطروگراد فرستاد. نيکلا، که گرفتار کشمکش هاي شديد با دولت عثماني بود پوزش را پذيرفت و با تبعيد ميرزا مسيح مجتهد به عتبات غائله فرونشست.

واقعه آذربايجان
از پي‌آمدهاي اشغال ايران درجنگ دوّم جهاني به وسيله نيروهاي متّفقين، تشکيل حکومت خودمختار در آذربايجان بود. از زمان پطر کبير، تزار روسيه، دستيابي آن کشور به آب هاي گرم خليج فارس و بهره برداري از زمين‌هاي حاصلخيز و معادن غني اين ناحيه هدفي بود که به تدريج با تسلّط بر ارمنستان و گرجستان و سرازير شدن ازکوه هاي قفقاز ممکن مي‌نمود. به خصوص که در مذاکرات پنهان با انگليس و براساس قرارداد 1907 بخش شمالي فلات ايران، از دورترين نقطه شرق تا غرب، منطقه نفوذ روسيه به حساب آمده بود.

درجنگ جهاني اوّل، هنگامي که دولت عثماني، متّحد آلمان، وارد جنگ شد، سربازان روس اين نواحي را اشغال کردند و تا سه سال آذربايجان را در اختيار خود داشتند. پس از انقلاب اکتبر 1917 در روسيه، دولت اتّحادجماهير شوروي امتيازاتي را که دولت روسيه تزاري از ايران گرفته بود لغو و اعلام کرد که از مداخله در امور ايران خودداري خواهد کرد. امّا بلشويک ها در شهريور سال 1299ش/1920م بندر انزلي را متصرّف شدند و نيروهاي خود را تا قزوين پيش راندند. اين زمان مقارن آخرين ماه‌هاي قيام جنگل و نزديک به کودتاي رضا خان ميرپنج بود.

هنگامي که جنگ دوّم جهاني در گرفت بارديگر دولت هاي روس و انگليس، به بهانه گرايش دولت و مردم ايران به آلمان، در سوّم شهريور سال 1320ش/1941م ايران را اشغال کردند. حضور اتباع آلمان درايران، که در راه آهن و کارخانجات و مدارس و مؤسسات فنّي و حرفه‌اي کشور کار مي‌کردند، مايه نگراني دولت هاي انگليس و اتّحادجماهير شوروي و يکي از انگيزه هاي حمله آنان به ايران بود. پس از اين حمله، روس ها در مناطق شمال غرب ايران خاصه آذربايجان مستقر شدند و به واسطه ضعف مالي ازکليه تعهّدات خود درپرداخت حقوق گمرکي و ماليات راه و هزينه حمل‌و نقل سر باز زدند. حمل غلاّت و حبوبات و ديگر فراورده هاي دامي و کشاورزي از آذربايجان به ديگر نقاط کشور ممنوع شد و قحطي و گرسنگي مردم محل را به‌جان آورد. تنها اميد دولت و مردم ايران به بيانيه سران متّفقين، چرچيل، روزولت و استالين بود که در اواخر سال 1322ش/1943م، در کنفرانس تهران استقلال و تماميت ارضي ايران بعد از جنگ را تضمين کرده بودند.

امّا، در پايان جنگ جهاني دوّم بخشي از نيروهاي شوروي در برخي از نواحي شمال و شمال شرقي ايران، از آن جمله آذربايجان، ماندند. دولت شوروي تقاضاي دريافت امتياز اکتشاف و بهره برداري نفت مناطق شمالي ايران را داشت. حزب توده به طرفداري از اين درخواست دست به اعتصاب و تظاهرات و ايجاد تشنج زد و فرقه دموکرات آذربايجان نيز با استفاده از حضور و امکانات ارتش سرخ، با برگزاري انتخابات مجلس ملي، آذربايجان را جمهوري خودمختار اعلام کرد. شکايت ايران به شوراي امنيت سازمان‌ملل متّحد نسبت به ادامه حضور ارتش سرخ در ايران با سفر احمد قوام، قوام السلطنه، نخست‌وزير به مسکو هم زمان بود. قوام با امضاي موافقتنامه اي با ايوان سادچيکف، سفير شوروي در ايران، براي بهره برداري از نفت شمال، و مشارکت دادن سه تن از رهبران حزب توده در کابينه خود مقدّمات خروج ارتش سرخ از ايران را فراهم کرد. طرح شکايت ايران در شوراي امنيت، همراه با فشارهاي سياسي و ديپلماتيک ايالات متّحد آمريکا به جانبداري از ايران از ديگر عوامل موثّر در خروج نيروهاي نظامي شوروي از آذربايجان، در ارديبهشت 1325ش/مه 1946م، بود. پس‌ از تشکيل‌ دوره‌ جديد مجلس شوراي ملّي، نخستين اقدام‌ مجلس رد موافقتنامه قوام-سادچيکُف بود. نيروهاي نظامي ايران در 21 آذرماه سال 1325ش/1946م. وارد تبريز شدند. حکومت جعفر پيشه وري و سران فرقه دمکرات آذربايجان به روسيه شوروي گريختند و به اين ترتيب خطر جدايي آذربايجان و تجزيه ايران منتفي گرديد.

جنگ ايران و عراق
حمله نيروهاي مسلّح عراق به ايران درشهريور 1359ش/1980م، به بهانه تحريکات و دخالت‌هاي جمهوري اسلامي درآن کشور، آغازگرجنگي خونين بين دوکشور بود که نزديک هشت سال به درازا کشيد. اختلافات ديرينه مرزي ميان ايران و عراق، به ويژه درمورد حاکميت بر اروند رود با عقد قرارداد الجزاير، به سال 1354ش/1975م، که در آن دولت عراق دعاوي ايران را پذيرفت پايان يافته بود.

پس از استقرار جمهوري اسلامي‌ در ايران، دستگيري و اعدام گروهي بزرگ از افسران و فرماندهان نيروهاي مسلّح کشور به تضعيف سلسله‌ مراتب فرماندهي ‌و تصميم‌گيري نظامي انجاميد و اشغال سفارت ايالات متحده آمريکا درتهران به قطع روابط با آن کشور که فروشنده اصلي جنگ افزار به ايران بود انجاميد. دولت عراق که اوضاع و احوال را به سود خود يافت زمان رابراي اعلام لغو قرارداد الجزاير و رسيدن به مطامع ارضي خود درخوزستان مناسب دانست. درمرحله نخست جنگ که نزديک به دوسال به درازا کشيد، نيروهاي متجاوز عراقي بخشي از خاک ايران درنواحي غرب و جنوب غربي کشور و برخي از شهرهاي مرزي، از آن جمله، خرّمشهر را اشغال کردند. امّا مقاومت سرسختانه نيروهاي ايران، که با هجوم قواي بيگانه روحيه خود را باز يافته بودند، ارتش عراق را از پيش روي بيشتر در خاک ايران بازداشت. مرحله دوّم جنگ نيز، که با آزادسازي خرّمشهر آغاز شد، نزديک به دوسال ادامه يافت و در طي آن نيروهاي مسلح ايران توانستند به دلاوري و با تحمّل تلفات سنگين نه تنها بخشي عمده ازخاک اشغال شده کشور را از تصرّف دشمن درآورند بلکه به درون خاک عراق نيز رخنه‌ کنند و شهرهاي مرزي آن کشور به ويژه بصره را هدف آتشبارهاي خود قرار دهند. دولت عراق، که هم از رسيدن به هدف هاي نخستين خود نااميد شده و هم نگران پيش روي بيشتر نيروهاي ايراني در خاک خود بود، در اين مرحله از جنگ به ترک مخاصمه متمايل شد.

شوراي امنيت سازمان ملل متّحد نيز که در آغاز جنگ، بيشتر به سبب تيرگي روابط ايران با بسياري از اعضاء آن، دربرابر تجاوز عراق موضعي قاطع اتخاذ نکرده بود، به ‌تدريج و در قطعنامه‌هاي گوناگون دو طرف را به ترک مخاصمه و عقب نشيني به آن سوي مرزهاي خود فراخواند. امّا دولت جمهوري اسلامي به رهبري آيت الله خميني ديگر تنها به استرداد اراضي اشغال شده ايران راضي نبود و با هدف گرفتن غرامت، از ميان برداشتن رژيم حزب بعث درعراق، صدور انقلاب ايران به آن کشور و سرانجام به‌ ديگر کشورهاي مسلمان، به ادامه جنگ در مرحله سوم اصرار مي ورزيد.

در اين مرحله، دولت عراق که به ياري کشورهاي اروپايي، به ويژه فرانسه، قادر به‌حفظ برتري خود درزمينه تجهيزات و جنگ افزار شده بود حمله هاي نيروهاي ايران را که بيشتر مرکب از نوجوانان آموزش نديده و مجهز به سلاح هاي سبک بود، با آتشبارهاي سنگين خود و با وارد کردن تلفات سنگين خنثي مي‌کرد. سرانجام، در تيرماه 1367ش/1988م، آيت الله خميني به ناچار تن به پذيرش آتش بس داد. امّا با وجود استقرار آتش‌بس در جبهه ها، مبادله اسراي جنگي و استرداد مانده اراضي اشغال شده ايران تنها هنگامي روي داد که دولت عراق، در تنگناي مصاف با نيروهاي سازمان ملل متّحد، که به مقابله با تجاوز آن به کويت برخاسته بودند، به پشتيباني جمهوري اسلامي نيازمند شده بود.

منابع
- آژند، يعقوب. قيام شيعي سربداران. تهران، نشرگستره، 1363.

- بلاذري، احمدبن يحيي. فتوح البلات. ترجمه آذرنوش آذرتاش، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1346.

- پارکهاوزن. امپراطوري زرد. چنگيزخان و فرزندانش، ترجمه اردشير نيکپور، نهران، زوار،1346.

- پطروشفسکي،اي. پ. نهضت‌سربداران خراسان. ترجمه‌کريم‌کشاورز، تهران، انتشارات‌پيام،1351

- تمدن، محمّد. اوضاع ايران در جنگ اول يا تاريخ رضائيه. تهران، اسلاميه، 1350.

- دياکونوف، ا. م. تاريخ ايران باستان. ترجمه روحي ارباب، تهران، بنگاه ترجمه و نشرکتاب، 1346.

- زرين کوب، عبدالحسين. بامداد اسلام. تهران، صائب، 1346.

- حقيقت، عبدالرفيع. تاريخ نهضت هاي ملي ايران از حمله تازيان تا ظهور صفّاريان. تهران، 1348.

- گروسه، رنه. امپراطوري صحرانوردان. ترجمه و تحشيه عبدالحسين ميکده، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1353.

- ملک يزدي، محمدخان. غوغاي تخليه ايران. تهران، انتشارات سلسله، 1362.

منبع : پارس نايس
www.parsnice26.com
 

 

 

 

 

 

     
Copyright (C) 2007-2017 parsnice25.com All rights reserved
کليه حقوق سايت پارس نايس متعلق به شرکت { پارس نايس انيميشن } مي باشد . طبق قوانين کپي رايت هرگونه نسخه برداري و کپي از مطالب و مقالات سايت ممنوع مي باشد
دانلودفار  | عکس و تصاوير | بازي آنلاين فضايي | خريد مبلمان منزل  | پارس نايس | کالا - شاپ